یادداشت روزانه
19 مرداد 1402 توسط ذاكري
چند شب پیش یکی از همسایهها را دیدم با شتاب داشت میدوید همین که مرا دید، با همان شتاب، به سمتم آمد و گفت: راه بیفت برویم فلان هیأت مراسم است، غذا هم میدهند! تشکر کردم از این که این قدر به فکر همسایه است. همسایه! همسفر! هم میهن! بیایید این جا من جای… بیشتر »