جمعه های انتظار

  • خانه 
  • تلنگر ♥️#خدا_جان  معرفت مهدوی  آرامش رسیدن به خدا داستان  
  • تماس  
  • ورود 

 #چالش_نوشتن

01 اردیبهشت 1403 توسط ذاكري

از دور صدای خنده‌ هاش فضای خونه رو پرُ کرده بود که اخ جون باز اومدم دیدن مادر بزرگ بدون اینکه به چیزی توجهش رو جلب‌ کنه سراسیمه وارد اتاق مادر بزرگ شد و با اون صدای دلنشین بچه گانه اش گفت این‌بار میخوام غافلگیرش کنم مامان بزرگ رو خبر رسیدن منو بهش ندیدن وقتی عصای چوبی و اون عینک ته استکانی مادر بزرگ رو دید از خوشحالی بال در آورد که عین همیشه مادر بزرگ روی تخت چوبی اش رو متکی لم داده و منتظره که عیدی که قبل براش کنار گزاشته روازش بگیره ویه ماچی از اون لپ های اناریش به یادگار بگیره اما وقتی به خود آمد دید که مادر بزرگ دیگر مهمان همیشگی خدا شده و از فرط ناراحتی یه گوشه‌ ایی کز کرد و از چشمان همچون آفتاب گردان که شبا سربه ستایش بلند می‌کند و روزا سر به سجود اشک‌های مروارید ازشون بر لپای قرمز آلبالویی اش سرا زیر شد….

#به_قلم_خودم
#عکس_تولیدی
#چالش_نوشتن

مطلب قبلی
مطلب بعدی
 نظر دهید »

موضوعات: بدون موضوع لینک ثابت


فرم در حال بارگذاری ...

فید نظر برای این مطلب

دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

جمعه های انتظار

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس